موش کوچولو

بدون عنوان

1392/4/29 23:47
نویسنده : مامان پریسا
736 بازدید
اشتراک گذاری

سلام  عزیز دل مامان...خوبی قشنگم؟؟

عزیزم امشب افطار رفتیم خونه مادر جون...عمه شهربنو و عمه صدیقه هم اونجا بودن...

خبر دار شدیم که دختر عمت ندا در شرف ازدواج هست..

خیلی جا خوردیم اخه ندا متولد ٧٢ هست و خاستگارش متولد ٦٩ یعنی هم سن من مامانی...

وقتی صحبت ازدواج ندا شد یاد قدیم قدیما افتادم...

یاد روزهایی که هر رزو حسرتشون رو میخورم...یاد روزهایی می افتم که باور داشتم خوشبخت ترین زن

هستم...باور داشتم پدرت  ار صمیم قلبش دوسم داره..باور داشتم از اینکه منو به دست اورده خوشحاله...

باور داشتم از بودن با من لذت میبره...

اما امرزو اینجام...به جایی رسیدم که نفس کشیدن بدون بابایی برام غیر ممکن هست اما بابایی....

 

پسندها (0)
شما اولین مشوق باشید!
مطالبی دیگر از این نی نی وبلاگی

نظرات (0)

niniweblog
تمامی حقوق این صفحه محفوظ و متعلق به موش کوچولو می باشد